اخبار صنعتی

آخرین نشان کارخانه نساجى قائمشهر مجسمه «مادر بافنده»

آخرین نشان کارخانه نساجى قائمشهر مجسمه «مادر بافنده»

به گزارش اصنم ، زمانی نساجی مازندران چراغ استان بود و ما با عشق برای آینده ای بهتر و پیشرفت مملکت در آن مشغول به کار بودیم، این ها تنها بخشی از گفته های حبیب جمشیدی قادیکلایی قدیمی ترین کارگر نساجی مازندران است.  جمشیدی همچنین نماینده کارگران نساجی بوده است، در ادامه بخشی از خاطرات این کارگر بازنشسته را می خوانیم.

اواخر سال 1336 بعد از این که پایه ششم را پشت سر گذاشتم در سن 14 سالگی به نساجی رفتم و به کارگرانی که مشغول کار بودند آب می دادم، سال 1337 کارخانه شروع به جذب کارگر کرد، آن زمان رئیس کارخانه شخصی به نام آقای مهندس احمدی بود در فرانسه دکتری نساجی گرفته بود و از نظر بنده در دنیا نظیر وی را نداریم.

به علت پایین بودن سن و سال، با جذب من به عنوان کارگر در ابتدا مخالفت شد اما با اصرار و پافشاری به عنوان کارگر در کارخانه استخدام شدم.

به قسمت ریسندگی فرستاده شدم، به مدت دو سال کار همگی ما باز کردن جعبه های چوبی بود. دستگاه ها را از داخل آن بیرون آورده و قطعات مختلف دستگاه ها را با گازوئیل شستشو می دادیم وتجهیزات را آماده نصب می کردیم.

آن زمان در کارخانه ایتالیایی های زیادی حضور داشتند، در قسمت ما ده نفر شامل ایتالیایی، انگلیسی، آلمانی و هندی ها بودند. هندی ها  بر روی تاسیسات تهویه و انگلیسی ها روی کاردینگ کار می کردند. سال 1339 وقتی کارخانه تجهیز شده بود و کار نساجی میبایست شروع می شد مهندس احمدی همه کارگران را جمع کرد تا  برایشان سخنرانی کند، من از قبل متوجه اینکه قرار است عده ای را برای آموزش به شهرهای اطراف بفرستند شده بودم، دقیقا در همان سخنرانی و در بین کارگران اولین نفری بودم که از سمت مهندس احمدی برای این امر انتخاب شدم، از هر قسمت ده نفر انتخاب و برای آموزش دوره ریسندگی به کارخانه چیت سازی بهشهر فرستاده شدیم.

بعد از سه ماه آموزش به همراه حقوق نسبتا بالا به قائم شهر برگشتیم، نساجی کارگر جذب کرده بود و شروع به کار کردیم.

سال 1340 یک فرد آلمانی برای مسئولیت قسمت ریسندگی به نساجی قائم شهر آمد، "هوگو لازم نیک" روزی یک ساعت برای کارگران کلاس آموزشی برگزار می کرد.

فکر می کنم حوالی سال 1345 بود که قرار شد مهندس عالم زاده از اهالی قرچک ورامین جایگزین "هوگو لازم نیک" در قسمت ریسندگی شود، همه می گفتیم "مگه میشه یکی از ورامین بیاد و از یک آلمانی بهتر باشه؟" مهندس عالم زاده حدود دو ماه رئیس قسمت ریسندگی بود اما به علت عدم همکاری کارگران عالم زاده از نساجی رفت.

سال 1349 در دوره ریاست مهندس احمدی متاسفانه بر اثر یک اتفاق تلخ دو نفر از کارگران از ارتفاعی سقوط و جان خودشان را از دست دادند، همین امر باعث افسردگی مهندس احمدی شد و او کارخانه را برای همیشه ترک کرد.

سال 1350 مهندس معتمدی به جای مهندس احمدی رئیس کارخانه شد، معتمدی حتی ذره ای توان مدیریتی احمدی را نداشت، کارخانه نساجی در زمان ریاست معتمدی نزدیک به شکست شده بود و بدهی سنگینی روی دست نساجی گذاشت.

برای نجات نساجی به دنبال مهندس عالم زاده می روند، عالم زاده ریاست کارخانه را به شرطی قبول کرد که به او اختیار تام بدهند، مجددا کلاس های آموزشی در نساجی به راه افتاد و بعداز ظهر هر روز دو ساعت کلاس آموزشی برگزار می شد.

مهندس عالم زاده با همه کارگران صحبت کرد تا دیگر با مشکل عدم همکاری کارگران مواجه نشود، او گفت: "من عالم زاده هستم، چهار مدرک مهندسی از خارج کشور دارم، به چهار زبان زنده دنیا مسلطم، من هم روزی کارگر بودم و بعد از گذشت زمان امروز به ریاست رسیدم. ما می بایست با همکاری این کارخانه را به جایی برسانیم تا روزی خاورمیانه و انگلیس از حسادت اشک بریزند."

ما با روحیه بسیار بالایی شروع به کار کردیم، مهندس عالم زاده با مدیریتی عالی نساجی را نجات داد، حتی کارخانه شماره یک و گونی بافی از عالم زاده به علت پرداخت حقوق بالا به کارگران شکایت کردند. عالم زاده در جلسه ای در استانداری با جدیت از حق و حقوق کارگران دفاع کرد، وی با شجاعت در استانداری گفت این حق کارگران هست و بنده پرداخت می کنم.

با مدیریت خوب مهندس عالم زاده کارخانه به اوج رسیده بود، همه کارگران با افتخار کار می کردیم، با ذوق و شوق روزی 17ساعت برای پیشرفت مملکت و آینده خودمان با عشق در نساجی بودیم.

رئیس کارخانه ساعت 5 صبح در کارخانه حضور داشت، همه در کنار هم به فعالیت مشغول بودیم. روزی 20تن تولید  نخ داشتیم که در قسمت بافندگی این نخها تبدیل به پارچه می شدند.

6هزار کارگر و کارمند از همه جای ایران در نساجی مشغول به کار بودیم.

بعد از انقلاب 60 میلیارد وام برای بازسازی نساجی دریافت کردند اما هیچ قدم مثبتی برداشته نشد، بنده تا نیمه سال 68 در کارخانه حضور داشتم، با تمام سختی هایی که در آن زمان وجود داشت با ماشین آلات قدیمی روزی 12 تن تولید داشتیم و با همه وجود نگذاشتیم تا کارخانه تعطیل شود.

آقای عالم زاده برای اینکه کارگران صاحب خانه شوند 180 هکتار زمین در قائم شهر (شهرک یثرب) خریداری کرد، و خانه هایی برای کارگران احداث شد. هم زمان زمین نساجی شماره 3 نیز خریداری شد.

از سود سهام برای کارخانه اتوبوس خریداری شد تا کارگران سرویس مناسب برای رفت و آمد داشته باشند، برای هر منطقه و هر شهری  سرویس مینی بوس وجود داشت، شاید آن زمان در اروپا هم چنین امکاناتی در هر کارخانه ای برای کارگران فراهم نمی شد.  به شخصه هر چه  از ابهت نساجی در آن دوره  بگویم کم گویی کرده ام.

بعد از انقلاب عالم زاده دستگیر و به زندان فرستاده شد، شم مدیریتی عالم زاده حتی زندان را تبدیل به آموزشگاه کرد و نظم عمومی را در زندان به وجود آورد.

کارگران نساجی برای ملاقات مهندس عالم زاده به زندان می رفتند و برایش وسایل راحتی مثل بالشت و پتو می بردند، اما عالم زاده به آنها می گفت "من هیچ چیزی نمی خواهم فقط نساجی را حفظ کنید."

بعد از مدتی عالم زاده آزاد شد، و در جلسه ای به من گفت که کار کارگری دیگر در ایران دفن شد.

از این دوره به بعد پسرفت نساجی شروع شد، اولین مقصر در نابودی نساجی وزارت صنایع و معادن است.

نساجی با قحطی پنبه مواجه شد،  برای تهیه پنبه به گرگان رفتم، با مشقت زیادی پنبه پیدا کردم و روزی 20 تا 30 تریلی پنبه به نساجی قائم شهر میفرستادم.

به کارخانه برگشتم و شروع به کار کردیم، همگی تلاش زیادی کردیم تا نساجی احیا شود اما هیچ وقت آن نساجی سابق نشد.

آقای مهندس سپنج رئیس کارخانه شده بود، در آن زمان آقای سپنج به همراه مدیرکل کار و رفاه اجتماعی، صنایع و معادن استان، دبیر خانه کارگر استان، نماینده مجلس که آقای اکبری بودند و با اتفاق استاندار وقت آقای پنجه فولادگران، قراردادی بسته که فاتحه نساجی مازندران را خواند. با همین منوال کارگران بمدت چهار سال پای عشق و تعهدشان ایستادگی کردند.

از نساجی  و اسمش سواستفاده های بسیاری شد تا آقایان برای نمایندگی خود رای جمع کنند. نساجی مازندران چراغی برای استان بود که متاسفانه رو به خاموشی رفت.

با زل زدم به مادر بافنده نساجی قائم‌شهر، سه‌چیز توجه آدم را بیشتر جلب می کند: تنهاییِ مادر بافنده، خرابه‌های پشت‌سرِ مجسمه، نوشته روی دیوار تخریب‌شده: نساجی مازندران.

کارخانه را که نابود کردند. ساختمان‌هایش را فروختند و دیروز مجسمه مادر بافنده را هم با جرثقیل بردند؛ احتمالا دفنش کنند. تاریخ را دفن می‌کنند امید را دفن کردند. ذوق یک شهر را دفن کردند.

کارخانه‌ای که قائم‌شهر را تبدیل به شهر کرد. ده‌سال است هیچ‌کس صدای آژیر کارخانه را نشنیده است. آژیری که از سی‌کیلومتری هم شنیده می‌شد. زن خانه‌دار با این آژیر از خواب بیدار می‌شد و همسر را برای رفتن به کارخانه نساجی و فرزند را برای فرستادن به مدرسه نساجی آماده می‌کرد. آژیری که صبح، ظهر و شام، ساعتِ قائم‌شهری‌ها بود.

اشتراک گذاری :

مطالب مرتبط: